یہ قدم تا عشق

بدون عنوان

بالخره یک روزی، یک شبی،وقتی بی وقتی ، یک معجزه ای می بینی همان ست، همان که باید باشد می بینی چقدر کنارش حالت خوب ست می بینی چقدر کنارش حالش خوب ست می بینی تمام قلب تو کم است برای دوست داشتن اش می بینی هرروز بیشتر از روز قبل هم دیگر را دوست دارید میبینی بالخره پیدا شد سر و کله همان که باید پیدا میشد میبینی چقدر زندگی قشنگ تر شده میبینی چقدر روزها خوب ست و شب ها پر از آرامش بالخره همانی که باید میشد ،شد می بینی ؟ بالخره شد
15 اسفند 1395

بدون عنوان

تو قهرت سردی شب های دی ماهه تنم می لرزه وقتی روت و میگیری هجوم سرکش بهمن تو اخماته زمستون میشه وقتی تو خودت میری
15 اسفند 1395

بدون عنوان

حرف هایت را با کسی بزن که با جغرافیای کلماتت آشنا ست کسی که می تواند وقت هایی که شبیه یک کوه یخی می شوی آفتابی شود و آبت کند.....آرام آرام. ..... بعد چکه چکه هایت را که لیز می خورند و می آیند پایین ، با انگشت برساند لای موهایت   کسی که می داند وقت هایی که سکوت می کنی یعنی حرف هایت جایی گیر کرده اند و می تواند دست دراز کند و آنهمه کلمه بازیگوش را دهانت بگذارد کسی که ناگفته های تو را بفهمد
15 اسفند 1395

بدون عنوان

خدایا دلم میان اینهمه آدم میان اینهمه پیچیدگی اینهمه تکلف میان تمام قفل هایی که قصد باز شدن ندارند فقط کمی سادگی میخواهد دلم کسی را میخواهد که نپرسد حواست به من هست؟ فقط بیاید با اندکی نگاه آرام بگوید حواسم به تو بود دلم بودن میخواهد میان این همه ضمیر دلم معجزه میخواهد در حد خدایی بودنت
15 اسفند 1395